تبليغاتX
انسانشناسی فرهنگی

آسیب دوم: تغییر سبک زندگی

در بافت های فرسوده، اگر چه با سبک زندگی چندان مناسبی روبرو نیستیم و عمدتا به دلیل عدم توجه چهره فقر و نداری بسیار برجسته است ، اما به هر حال این  زندگی هم نوعی سبک زندگی است که تا حدود زیادی به فرهنگ و سنت آنجا تبدیل شده است، نوعی از هویت و شناسه فرهنگی آنها شده است. اولین تغییر در فیزیک محل زندگی ایجاد می شود و خانه های مستقل _ با توجه به ضرورت زندگی در کلان شهرها- به واحدهای آپارتمانی بزرگ تبدیل می شوند. این اولین قدم گریزانی مردم از مشارکت خودخواسته در طرح نوسازی بافت فرسوده است. در مراجعات محلی که به این بافت ها داشته ام، برخی از مالکین از ترس مستاجری – البته با توجه به وضعیت نامناسب مسکن در ایران- دچار مریضی های روانی و مشکلات عصبی شده اند. دومین مرحله از این گریزانی به تصوراتی برمی گردد که مردم محله از زندگی در آپارتمان دارند. اینکه با یک سری همسایه در یک چارچوب قرار بگیرند و اینکه خانه هایشان حیاط نداشته باشد مزید بر علت است. اگر هدف در امر نوسازی یک هدف خیر است، بایستی به خواسته های مردم توجه جدی شود که این امر تا حدود زیادی نادیده گرفته شده است.

حال با دو نوع ازمالکینی مواجه هستیم : آنهایی که در طرح مشارکت نکرده اند، اما از اثرات طرح بی نصیب نبوده اند چرا که دور و بر آنها تخریب شده و بالتبع جولان حیوانات موذی بیشتر، و آنهایی که در طرح مشارکت کردهاند و تقریبا از این محله رفته اند در حالیکه پول نسبتا خوبی در دست دارند. در مرحله اول خود این پول منجر به تغییر سبک زندگی انها می شود چرا که زندگی در شرایط متفاوتی را تجربه می کنند و در مرحله دوم به هنگام مراجعه به ملک نوساز، در حالیکه هیچ تلاشی برای فرهنگ پذیری مجدد آنها صورت نگرفته است، با دکوراسیونی متفاوت مواجه می شود که هماهنگ شدن با آن بسیار زمان بر است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 15:1  توسط مجنون آموسی و جبار رحمانی   | 

آسیب اول : توزیع موازی مشاغل ( عمدتا خلاف)

شهرهای بزرگ عمدتا کانون فعالیت های متعددی می باشند که طیف های مختلفی را در بر می گیرد. در یک شهر ممکن است مناطقی از آن به کانون فعالیت ها خلاف تبدیل شود، کما اینکه نمونه اش را در جایی چون خاک سفید تهران دیدیم. در طرح های بازسازی شهری که قرار است به نام مشارکت اهالی نوسازی شود، آسیب های فراوانی در کمین است که منبعث از عدم توجه به مطالعات اجتماعی و فرهنگی است. مهندسان مسئول اجرای طرح تنها در زمانی به این بحث ( اجتماعی) اهمیت دادند که در اجرای طرح واماندند. صرف هزینه های کلان در این طرح ها عملا به نتایج عکس منتهی شده است. برای مردمی که سطح زندگی آنها بسیار پایین تر از دیگر مناطق است و نیز این محلات دارای ارزش هویتی ( با هر شکلی که باشند) هستند، نگاه تکنوکراتیک به بازسازی نمی تواند موثر باشد. ضمن اینکه این گونه محلات به واسطه غفلت عمدی مسئولین در ارایه خدمات شهری و دولتی ، به جزیره های غریبی از مشکلات اقتصادی تبدیل شده اند. در نگاه اول، به نظر می رسد که از جاکندن این خانواده ها با مشاغل مختلف آنها ( عمدتا خلاف) به توزیع هر چه سریعتر این مشاغل در سایر نقاط شهر منجر می شود. این در حالی است که فعلا این افراد به صورت متمرکز در این ناحیه مورد بازسازی فعالیت دارند و مشتری های آنها هم، آنها را شناخته اند و به نظر می رسد که این خلاف کاران هم فعالیت خویش را معطوف آنها کرده باشد. اما در حالت بازسازی املاک فرسوده آنها، سرقفلی های این افراد به دیگر مناطق کشیده می شود و ممکن است در آینده ( که البته چندان هم دور نیست) به کانون های خلاف تبدیل شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 13:11  توسط مجنون آموسی و جبار رحمانی   | 

راستش برای خروج از کشور خیلی وقتهدر گیر سربازی هستم. آنقدر به نظام وظیف رفتم و برگشتم که خودم هم خسته شدم. به نظرم این میراث جهان سومی باقی مانده از رضا شاه را به چند طریق در این مملکت ما می توان حل کرد:

۱- حتماْ و لزوما تمام آقا زاده ها به سربازی، ترجیحاْ در شرایط سخت بروند.

۲- حتماْ و لزوماْ طلاب حوزه هم به سربازی بروند.

هرچند این راه حل خیلی زود بازده نیست، اما به نظرم با توجه به اینکه مسولین امروزی گویی قصد اینکه فکری عاقلانه برای رفع این معضل غیرعاقلانه بکنند، ندارند، تنها راه حل اینست که مسئولین آینده مملکت از عمق این معضل آگاه باشند. اگر روحانیون و آقازاده ها به سربازی بروندُ چون این دو گروه میراث داران قدرت در نسل بعدی هستند، مطمناْ می توانند این مساله را حل کنند، و گرنه از هوش سرشار امروزی ها خیری برای حل این معضل نخواهد بود.

این راه حل کمی خنده دار به نظر می رسد، اما اگر بدان فکر کنیم، در بلند مدت به کاربردی ب.دنش ژی خواهیم بود، و مهمتر از همه موثر بودنش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 18:34  توسط مجنون آموسی و جبار رحمانی   | 

سلام به همه دوستان.

مدتی که ما نتونستیم توی این وبلاگ بنویسیم. خب، گاهی سرشلوغی و گاهی هم تنبلی. بمونه که دلیلش چی بوده، اما از این به بعد سعی خواهیم کرد دوباره شروع کنیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 18:28  توسط مجنون آموسی و جبار رحمانی   | 

جبار رحمانی

فرا رسیدن ماه محرم، مثل همیشه موجب داغ شدن بازار مباحث دینی شده است. همه اقشار، از عالمان دینی گرفته تا روشنفکران سکولار، درگیر نقد و تحلیل مساله عزاداری می شوند. طبق معمول چالش همیشگی الگوی مطلوب عزاداری و معیارهای آن مطرح است و هر قشر بر مبنای مفروضات خودش، رویکرد و نظر خاصی را در این باره اتخاذ می کند و الگوی خاص خودش را در عزاداری مطلوب و تفسیر حادثه کربلا ارائه می دهد. امسال هم همانند سال قبل و بعضا شدیدتر و بیشتر از آن، دولت و روحانیت تلاش کردند تا  دینداری و عزاداری را سامان دهی کنند. از یکسو روحانیت بیشتر و صریح تر نظر خودش را در ابطالبرخی از روش ها عنوان کرد، و از طرف دیگر نیروی انتظامی و کلانتری ها هم فعالانه تر از سال پیش وارد میدان شدند تا مانع بروز رفتارهای غیر قانونی و خلاف الگوی مطلوب شوند. به هر حال این مساله همچنان در تداوم ماجرای تاریخی نزاع برسر الگوی عزاداری و حرمت و مکروه بودن پاره ای از اعمال و رفتارها و ابزارها قرار می گیرد. البته علما به طور تاریخی همواره با این مساله درگیر بوده اند، از لولو و مرجان تا حماسه حسینی و شهید جاوید، تلاش های مکتوب علما در نقد این موضوع بوده است، و شفاهاً هم در هر دوره ای فتاوای متعددی در حرمت برخی اعمال نظیر قمه زنی و ... داشته ایم.
این موضوع در سالهای اخیر هم تکرار شده و مهم تر از همه اینکه وجوه خاصی هم پیدا کرده است. در چندسال اخیر با راه افتادن سبک جدید عزاداری و رواج مداحی پاپ، بسیاری از روحانیون به محتوای روضه ها و موسیقی های رایج به شدت انتقاد کردند. به هر حال این کشمکش همچنان ادامه داشته و ظاهرا هم خواهد داشت. به نظر می رسد برای فهم و تبیین این مساله لازم است جایگاه این عزاداری ها در دینداری مردمی و جامعه شیعی را مورد بحث قرار داد و بر این اساس به مواجهه با آن پرداخت.
نکته اصلی و قابل توجه، شرایط این مواجهه در سال های اخیر است که نو عی همراهی و همگامی میان نهادهای سنتی دینی به خصوص روحانیت با نهادهای رسمی و قانونی را در پی داشته است. در نهایت هم از نیروی انتظامی به عنوان بازوی اجرایی در این مسیر استفاده شد. این امور بیانگر نوعی مواجهه و رویارویی میان مردم (سبک دینداری آنها) با نخبگان سنتی و حکومتی در حوزه دین است، که در این میان ظاهرا جایی برای روشنفکری دینی که بطور فصلی به مساله دین مردم می پردازد، نیست (حداقل برای مردمی که سالی یکبار رنگ و بوی روشنفکری دینی را در تحلیل مسائل دینی روزمره مردم می بینند که آن هم بیشتر به نقد منفی این دینداری مردمی می انجامد). این همگامی روحانیت و دولت به صدور بخشنامه و اقدامات نیروی انتظامی در ساماندهی دینداری مردم و عزاداری ها انجامیده است. بازوهای اجرائی دولت هر چه بیشتر در صدد اعمال دینداری مطلوب و الگوی درست و رسمی عزاداری هستند، تا جامعه را به سمت عزاداری مطلوب هر چه بیشتر هدایت کنند. لذا شاید حتی بتوان تا حدودی از ارائه و اعمال نوعی آمریت در این امر سخن گفت.
البته ما در این نوشتار به دنبال بررسی سقم و صحت کلامی این عزاداری ها و آسیب شناسی رایجی که طبق معمول در نهایت به محکوم کردن عامه می پردازد، نیستیم، بلکه به دنبال موضوعی دیگر هستیم که به نظر می رسد در میان این هیاهوها گم شده است، یعنی نوع این مواجهه و سهم مردم از دین.
استدلال مبنایی این مواجهه و طرد الگوهای سنتی دینداری، یعنی علم کشی های شبانه و خیابانی و کاربرد گسترده شمایل ها و بعضا قمه زنی و ...، وهن آمیز بودن و در مواردی حرام بودن پاره ای از اعمال و تصاویر و گفته ها در عزاداری مردمی است، بالاخص اعمال و ابزارهایی که بیش از همه در حوزه عامه قرار می گیرد و شکل بصری دارد، یعنی علم و کتل ها و قمه زنی ها و شمایل ها. نکته اصلی در اینست که این موضوعات شکل بصری داشته و ملموس هستند و در حیطه عامه قرار می گیرند و قابل استناد توسط کلانتری ها می باشند (و گرنه هنوز هم بعد سالها نتواسته اند از خیالپردازی های مداحان و تحریفات شفاهی موجود در روضه ها و ... جلو گیری کنند، چون هم شفاهی اند، و هم متعلق به یک قشر نیمه نخبه، یعنی مداحان).
به نظر می رسد لازم است نگاهی به دینداری مردمی و ابعاد آن داشته باشیم. در حوزه دینی قاعده بنیادی، اعتباری بودن و نمادین بودن امر قدسی است، این موضوع به ویژه در حوزه نمادهای دینی مادی قابل فهم است. به عبارت دیگر قاعدتا هیچ شئی نیست که فی نفسه مقدس باشد، بلکه این ذهنیت دینداران است که هاله قدسی را به امور می دهد. اینکه بنایی مقدس باشد یا عملی مقدس محسوب شود، همه اینها بسته به معنایی دارد که ما از آن  مستفاد می کنیم و ذهنیت ماست که این معنا را می سازد. این اولویت معنا پیامد اصلیش فاصله گرفتن از صورت گرایی خشک در دینداری و ابعاد آنست. به همین دلیل در تاریخ ادیان می بینیم که پیامبران لزوما تمام رفتار های پیشینیان را رد نمی کنند، بسیاری از آن رفتارها را با تغییر میدان معنایی آنها ، به حوزه رفتارهای دینی وارد می کنند ، مثال بارز این مساله کعبه است. کعبه که قبل پیامبر(ص) محل نگه داری بت ها بود، با آمدن حضرت محمد(ص) و رواج دین اسلام، به نماد الوهیت و تقدس تبدیل می شود و نام "خانه خدا" را بر آن می نهند. در نتیجه می توان این فرض را پذیرفت که ادیان بسیاری از الگوهای مناسکی و رفتاری خودشان را از الگوها و داده های موجود می گیرند، البته تغییر معنایی عمیقی را در آنها بوجود می آورند. لذا نمی توان به صرف اینکه رفتاری از سایر ادیان یا از فلان جامعه وارد دین ما شده، آن را نادرست تلقی کرد. نادرستی یک عمل یا مناسک یا یک نماد، زمانی است که با نظام معنایی مرکزی آن دین همخوانی نداشته باشد. به عبارت دیگر باید دقت کرد که در ادیان همه چیز نمادین هستند، و این ذهنیت مومنان است که در پس این نشانه ها، خدا را جستجو می کند. داستان موسی و شبان را عموما شنیده ایم، حضرت موسی آن شبانی را که خدا را در قالب شخص فرض کرده بود و به دنبال آن بود که این خدا – شبه ارباب-  را ناز و نوازش کند و شانه به سرش بکشد و... ، مورد عتاب قرار می دهد که چرا خدا را اینگونه به تصور می کشد، و در ادامه این داستان از خدا خطابی به این مضمون می رسد که مهم نیست او با چه زبانی ما را می خواند، مهم اینست که او خدا را مورد خطاب خودش قرار داده و برحسب علم و درک خودش با خدا نیایش می کند. به هر حال موارد و مثال های بسیاری را میتوان آورد که درک امر قدسی بسته به معنایی است که از آن مستفاد می کنیم.
در مواجهه با دینداری مردمی یکی از مهم ترین استدلال ها که عموما هم در حوزه روشنفکری در سنت شریعتی و از قول او نقل می شود که بسیاری از این رفتارها از مسیحیت آمده و این امور متعلق به اسلام نیست، لذا این ها اموری نامناسب در دین هستند و باید آنها را از دین زدود تا دین را بیش از این دستکاری نکنند، در سایر موارد هم این بحث هست که قمه زدن ها و علم کشی ها و نخل گردانی ها اصالت دینی ندارند و بلکه غلط هم هستند. به نظر می رسد همه این استدلال ها بی توجه به مساله نمادین بودن امر قدسی است. به هر حال برای عزاداری که در اسلام هیچ الگویی واحد برای رفتارها و ابزارها و ... وجود ندارد و بیشترین ارجاعات این عزاداری مربوط به ائمه است که سفارش به عزاداری کرده اند، و دستور و حدیث خاصی در باب صورت و شکل و عناصر مادی عزاداری وجود ندارد. لذا هر قوم و جامعه ای برحسب سنت های فرهنگی و ابزارهای موجود الگوهای عزاداری را شکل داده اند. اما همه این الگوها و  مناسک برای یادبود امام حسین(ع) و عزاداری برای او بوده است. مومنان در این رفتارها معنایی قدسی را جستجو می کنند و تجربه ای دینی را می طلبند. قرار هم نیست مردم عادی در خلوت عارفان یا تاملات فیلسوفان به خدا برسند. از سوی دیگر مهم اینست  که اگر قرار است یک رفتار یا ابزار را تغییر بدهیم، باید جایگزینی برای نمادی که بتواند حامل معنای دینی برا ی مومنان باشد را پیدا کنیم. اگر قمه زنی حذف می شود، باید به جای آن عملی مطلوب تر برای عزاداری فراهم کنیم، و مهمتر از همه که اگر قرار است علم و کتل ها را ممنوع کنیم، یا نوع رفتار مردمی را در برابر این علم و کتل ها مانع شویم که از علم کشی ها و ... جلوگیری کنیم، این مساله حوزه دینداری و سایر کارکردهای فرهنگی و اجتماعی و هویتی آن را مختل می کند، بی آنکه جایگزین منطقی برای آن ارائه داده باشیم..
اما یک نکته مهم اینست که در پس این نقدهای خودمحورانه نخبگان سنتی و مدرن و دولتی نسبت به دین مردمی، یک شکاف و سکوت خاصی وجود دارد. اینکه نخبگان حق دارند دین و تجربه دینی را امری نمادین بدانند، اما مردم حق چنین کاری را ندارند، مگر به اجازه و صلاح دید نخبگان. در متون اصلی اسلام هیچ حکم صریحی در باب حرمت قمه و علم و کتل و ... نیست، اما همیشه این حکم صادر می شود که مردم از این امور نمی توانند به عنوان نماد دینی استفاده کنند. از سوی دیگر در حوزه نخبگان این مساله دیده می شود که از شراب و مستی و می و ساغر به عنوان نمادهای تجربه دینی متعالی و عارفانه یاد کنند، در حالی که صریحاً حرام اعلام شده اند. علی رغم اینکه این مثال خیلی ساده به نظر می رسد، اما طنز ظریفی در این میان وجود دارد، نوعی انحصار طلبی خودمحورانه نخبگان نسبت به مردم در حوزه کاربرد و خلق نمادها وجود دارد. این پرسش مطرح می شود که چرا نخبگان می توانند از عناصری مثل شراب و می و مستی که در قرآن و حدیث صریحاً حرام اعلام شده اند، به عنوان نمادهای دینی استفاده کنند، آن هم برای بیان حد اعلای تجربه دینی، اما مردم عادی نمی توانند از علم و کتلی که هیچ حکم صریحی در باب آنها وجود ندارد، به عنوان نمادهای دینی استفاده کنند. این اعطای حق به یکی و سلب آن از دیگری بر چه مبنایی رخداده است. بر این مبنا می توان به خوبی سایر ابعاد مواجهه نخبگان را با مردم فهمید.
نکته دوم و مهمتر اینکه همیشه دینداری مردمی یک امر خودجوش بوده و دین برای آنها علاوه بر اینکه کارکردی دینی داشته، کارکردهای اجتماعی و فرهنگی و هویتی هم داشته است. یعنی هیات محله، برای افرادش، هم امکان ابراز دینداری را فراهم می کرده و هم اینکه هویت اجتماعی آنها را تعریف می کرده و روابط اجتماعی  را سامان می داده و در نهایت سنت فرهنگی را در فرد بازتولید می کرده است. لذا دین به نوعی نقش وجدان جمعی را برای مردم داشته است. به همین سبب هم در طی تاریخ بسیاری از حکام که خواسته اند جلوی دین مردم را بگیرند، و هیات عزادرای را مانع شوند، شکست خورده اند، و در دوران انقلاب همین هیات ها و علم کشی ها و حرکت های عزادران نقش مهمی در پیشبرد انقلاب داشته است.
به همین دلیل می توان گفت که نوع مواجهه در این ایام با عزاداری ها و محدودیت های بسیاری که به آن وارد کرده اند، بعضا مناسبتی با این مساله نداشته و احتمالا نتایجی منفی در پی خواهد داشت. درست است که مساله آرامش فضای شهری و ملاحظه بیشتر زندگی شهری و حفظ خلوت دیگران یکی از اسباب و دستاویزهای کلانتری ها برای ممانعت از حرکت هیات ها بوده، اما به نظر می رسد هر چند در این حوزه ظاهرا نوعی همگامی دولت و نخبگان سنتی دین را داریم، امااین نوع مواجهه برای مردم توجیه نشده است، و از لحاظ کارکردی هم نمی توان نیازی را که در انجام یک کنش دینی هست، صرفا با منع آن کنش رفع کرد. درست است که بعضاً رفتارهای "غلط "  در دینداری مردم وجود دارند، اما با توجه به مساله نمادین بودن امر دینی، اگر قرار است یک رفتار یا الگوی رفتاری تغییر کند، باید دینداران بفهمند که معنای مورد نظر را باید به طریق دیگری و در رفتار دیگر جستجو کنند. به عبارت دیگر علاوه بر تبیین چرایی غلط بودن مساله برای مردم، یک جایگزین درست به آنها داده شود. نکته دوم اینست که به سبب آنکه رفتار دینی امری خود جوش و همراه با کارکردهای فرادینی بسیاری است، نمی توان با نظارت پلیسی مردم را به سمت نوعی از دینداری که می توان آن را اجباری و فرمایشی دانست، هدایت کرد.  این موضوع می تواند در صورت عدم مدیریت صحیح به بازتولید و بعضا گسترش هرچه بیشتر شکاف دولت ( و نهادهای وابسته ) با مردم شود، و مواجهه بر سر دین، عمیق ترین شکاف را می تواند ایجاد کند. نکته اصلی در اینجاست که مدیریت امر دینی، ظریف تر از آنست که تاب نیروی انتظامی و کلانتری را داشته باشد. این موضوع، امر قدسی را به سرکشی هر چه بیشتر از حوزه نظارت و متولیان این امر می کشاند و به نوعی به زیرزمینی شدن رفتارهای دینی خواهد انجامید. لذا سبب نوعی گسترش مخفی کاری دینی، آنهم در جامعه ای دینی و اسلامی می شود، که در حالت منفی می تواند منجر به نوعی دوگانگی در ابراز رفتارهای دینی شود. که در اینصورت امکان کنترل بسیار کمتر می شود و ضربه پذیری دین را با خروج آن از نظارت متخصصان سنتی دین، بیشتر می کند.
در مجموع می توان گفت در صورت پذیرش مشکلات شرعی و مدنی بعضی رفتارهای دینی، باید گفت برای رفع آنها امر و نهی پاسخ گو نیست، لازم است مردم را نسبت به این مساله اقناع کرد، و جایگزین مطلوب را هم معرفی کنیم، تا اینکه مردم براساس میل خودشان آن نقص را رفع کنند.
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 18:6  توسط مجنون آموسی و جبار رحمانی   | 

جبار رحمانی

من چند وقت اخیر برای انجام کارهای اداری به سه نهاد وزارت علوم و نظام وظیفه و وزارت خارجه(سفارت خانه ایران در هند) کمی زیاد سرک کشیدم. راستش خیلی از سوراخ سنبه های عمیق و کم عمق بوروکراسی معیوب و ناقص الخلقه ایرانی و ساختار اداری قدرت رسمی سردر آوردم. برام جالب بود. نتایج تجربی زیادی داشت این روندی که یکسال در این مخروبه ای به نام بوروکراسی ایرانی به معنای دقیق کلمه حروم شد. یک نکته مهم این بود که این ساختار فشل اداری ایران بیش از آنکه معلول دولت ها و کاستی های مدیریتی آنها باشد، ناشی از شخصیت ایرانی در مقام کارمند است. می توان گفت که ساختار اداری ما به سه دلیل دچار نقص است: ۱- یا در بوروکراسی ایرانی به بسیاری ازمسائل اندیشیده نشده (که این هم به دلیل کوته فکری یا جهل این سیستم است) ، ۲- یا افرادی که بر مسند هستند توانایی و آگاهی لازم را برای فهم مسائل اداری و انجام آنها ندارند، ۳- و دلیل سوم و از همه رایج تر اینکه از سر تعمد و با آگاهی، کار خودشان را انجام نمی دهند که بعضا یا شیرینی(همان رشوه) لازم است یا اینکه اصولا فرد مربوطه انجام کار را به روز موعود محول می کند. جلوی همه اینها یک شعار میان تهی به نام تکریم ارباب رجوع که عملا تخریب اوست، وجود دارد. اما به نظرمن جهل انسان ایرانی و مهمتر از همه تعمد او برای از زیرکار دررفتن و تنبلی همیشگی در کار، علل اصلی این بوروکراسی فاسد و معیوب است. تا این عامل اصلی درست نشود، همه راهکارها عقیم خواهد بود. البته که دولت نقش مهمی در اصلاح این موضوع دارد، اما باید دقت کرد که دولت و افراد آن هم از دل همین سیستم بیرون می آیند. گاهی از سر یاس بعضی می گویند این مشکل چاره ناپذیر است. کم هم بیراه نیست. زیرا تا زمانی که در این سیستم مفهوم منافع جمعی در عمل غایب است، و به قول یکی از سفرنامه نویسان: هر كس در همه حال پابند سود خويشتن است(جكسن، 1369: 130)، انتظار دیگری نمی توان داشت.. البته نمیتوان همیشه یاس آلودبود. شاید بتوان امیدوار باشیم که ممکن است راهی برای خروج باشد. فعلا که با پول مفت نفت همه چیز را سرپوش می گذاریم.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 23:45  توسط مجنون آموسی و جبار رحمانی   | 

آموسی

بی سوادی

امروزه گسترش ارتباطات و توسعه رسانه های گروهی از یک طرف و بالا رفتن سطح آگاهی ها مفهوم دورافتادگی و انزوای جغرافیای را منسوخ کرده است. با نگاهی به سه چهار دهه گذشته در ایران متوجه اختلاف فاحش مرکز و پیرامون می شویم. اگرچه امروز هم این حاشیه بودگی از لحاظ محدودیت امکانات اقتصادی هنوز مطرح است اما به نسبت گذشته بسیار کمتر است. فرصت های به نسبت برابر آموزشی در ایران به همه امکان تحصیل و آموزش را داده است که در مواردی استعدادهای نابی از مناطق محرم کشور برمی خیزند. در کنکورهای اخیر این مسئله به خوبی هویدا است. اما در دوران گذشته و آن زمان که یک نوع نظام کاستی در ایران حاکم بود، آموزش و تحصیل تنها در توانایی قشر محدود نازپرورده بود و لذا میزان بی سوادی به غایت بالا بود. رعیت همواره یک رعیت بود و ارباب با هر ظرفیتی از هوش یک ارباب.

 این گونه برای مردم جا افتاده بود که درس خواندن یعنی رفتن به حجره های مساجد و آموختن زبان قران که همان عربی بود و فرد نهایت چشم اندازی که می توانست برای خود ترسیم کند این بود که در آینده « ملا» ی فلان روستا شود. خواندن و یادگرفتن هر زبان و علمی فی النسفه بسیار خوب است اما ، زمانی که از این امتیاز برداشت خاصی شود نمی تواند مفید باشد. «ملا» هایی که صرفا زبان قران را آموزش دیده بودند این گونه در بین مردم تبلیغ کرده بودند ( که البته ناشی از بد فهمیدن اسلام بود و یا سعی می کردند که به این وسیله برتری خود را حفظ کنند) هر نوع آموزشی غیر از آموزش قران و زبان عربی به منزله یادگیری «دروس شیطانی» است. در واقع رفتن به مدرسه به صورت یک نوع تضاد با دین تلقی می شد و این مسئله در روستاها بیشتر نمود پیدا می کرد و پیامدهای آن را در اذهان پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها می توان دید. در زمان جنگ تحمیلی که البته آموزش همگانی اجباری و رایگان شده بود، پدر و مادرها سعی می کردند که تابستان ها بچه های خود را به مساجد بفرستند و آموزش دینی ببینند و خود را از انگ کفرآمیز بودن آموزش های فرزندانشان در مدارس تبرئه کنند. این طرز فکر در کنار نبود امکانات آموزشی در روستاها منجر به تداوم بی سوادی پدان و مادران شده بود. در واقع این مسئله باعث شده بود که روستایی به خارج از چارچوب مزرعه و احیانا طویله خویش فکر نکند و به نحو عجیبی تحول و پیشرفت نکوهش می شده است. به این معنی که اگر شخصی حیوانات خویش و یا زمین زراعی خویش را می فروخت، او دیگر فردی بی هویت و فاقد شناسنامه می شد و اگر به شهر مهاجرت می کرد به مثابه شخصی نگریسته می شد که همیشه محتاج «ماست و پنیر» روستا است. البته نمی توان منکر این قضیه شد که در این زمان روستاها تا حدود 90 درصد خودکفا بودند. به دلیل عدم آگاهی به بیرون از چارچوب روستا و ندیدن جوامع دیگر، غیر روستایی به مثابه فردی تنبل تصور می شد. ذهنیت ها در حد محدودی گسترش یافته بود و انگاره « خیر محدود[1]» به معنای واقعی کلمه در میان مردم حکمفرمایی می کرد.

به هرحال بی سوادی ریشه بسیاری از قوانینی شده بود که محل- نهاد local law- based بودند. در برهه ای از زمان می توان قوانین بسیاری را پیدا کرد که برای مسئله ای مشابه نهاده شده بودند و این قوانین کاملا وابسته به فرد حاکم – ارباب- بود. این قوانین و شیوه های حل اختلاف آن مردمان را عادت داده است و قوانین جدید مدنی در مواردی به سختی مورد قبول واقع می شدند. بنابراین به جرات می توان عنوان کرد که دوره انحصار آموزش _ که البته به نظر می رسد محصول شرایط سیاسی و اجتماعی کشور باشد تا فرهنگ یک منطقه خاص _ منشا بسیاری از تاخرهای فرهنگی است که در حال حاضر با آن مواجه هستیم. یکی از پیامدهای آن را امروزه هم می توان می شود مشاهده کرد و آن این است که زنان در جامعه ما به میزان زیادی دچار بیماری بی سوادی هستند. زنانی که بزگترین نقش را در انتقال فرهنگ یک جامعه به واسطه نقش فرهنگی -  تربیتی که بر عهده دارند به نسل بعد دارند. نداشتن انگیزه تحول و مشارکت اجتماعی و انتظارات بیهوده از دولت داشتن  و نیز تقلیل دادن و نسبت دادن همه مشکلات اجتماعی به وضعیت اقتصادی جامعه محصول همان دوره ای است که در آن فرهنگ کار برای رفاه عمومی شکل نگرفت و رفاه فردی در اولویت قرار گرفت. و....



[1] - آنچه برای خود می پسندم فقط برای من خوب است و اگر دیگری به چیزی فراتر دسترسی پیدا کرد به مثابه خسرانی تلقی می شد که متوجه شخص است. شخص به پیشرفت دیگری در حالی که هیچ ضرری به حال او ندارد، حسادت می کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 22:25  توسط مجنون آموسی و جبار رحمانی   | 

جبار رحمانی

در اینترنت در سایت یوتوبوب فیلم های کوتاه مربوط به برنامه های فرهنگی ایرآنیان را در خارج از ایران دنبال می کردم که گذرم به برنامه های فرهنگی ایرانیان در نیویورک افتاد . کارناوالی فرهنگی توسط ایرانیان نیویورک را نمایش می داد که خیلی جالب بود. مجموعه وسیعی از اجتماعات ایرانی جمع شده بودند تا فرهنگ و هنر کشورشان را در درجه اول برای خودشان و در مرحله بعد برای غیر ایرانی ها به نمایش بگذارند. نکته جالب این بود که بسیاری از هنرها و سنت های محلی و قومی و فرهنگی ایرانی در شکل و قامتی هنری و با تاکیدی بیشتر بر وجه زیبایی شناختی به نمایش درآمده بود. لباس ها و رقص های محلی، ماکت هایی از میدان نقش جهان و تخت جمشید و خانه های گیلان و...  و در آن میان صدای ایرانیان تماشاچی که به دنبال نمودهای فرهنگی خودشان می گشتند. یکی دنبال رقص آذری بود و دیگری به دنبال لباس عشایر بختیاری و...

چندی پیش در شهر دهلی برای دیدن رقص های سنتی هندی به یکی از مراکز فرهنگی شان رفته بودم. در اینجا هم  هندی هم با مهارت بیشتری نسبت به ایرانی ها به بازتولید خلاقانه هنر سنتی شان پرداخته بودند، تلاشی که به آنها این امکان را می دهد در این جامعه هزار فرهنگ، هویت و سنت خودشان را از خلال هنر بازتولید کنند.

به نظرم می رسد که ایرانی های آمریکا هم عملا همین کار را کرده اند. یعنی از خلال بازتولید هنری سنت های فرهنگی شان و اجرای آن در فضایی مناسکی- کارناوالی به بازتولید هویت فرهنگی شان پرداخته اند. اما این سوال پیش می آید که چرا در ایران این واقعه رخ نمی دهد. به هر حال موج هویت گرایی قومی در مفهوم فرهنگی بیش از همه در ایرانیان مقیم کشور وجود دارد و اینها هم بیشترین امکانات را برای این کار دارند، تا اینکه ایرانیان خارج از کشور بخواهند آنرا انجام بدهند. فکر می کنم می توان بطور نسبی پاسخ این سوال را در تکثرگرایی فرهنگی موجود در فضای آمریکا دید، جایی که تفاوت ها در فضایی فرهنگی تعریف می شوند و لذا افراد متفاوت می توانند هویت شان را در عرصه های کارناوالی و قالبی هنری جستجو و تعریف کنند، و در نهایت هم این تکثر موجود بتواند همزیستی فرهنگی مطلوبی را هم داشته باشد. اما وقتی این تفاوت ها در قالبی سیاسی و منفی تعریف می شود، یا موجب سرکوب این سنت ها و خدشه دار کردن میراث هویتی می شود، یا موجب سیاسی شدن راه های جستجوی هویت و مخالفت سیاسی گردد، که در حال حاضر هر دوی ا ینها را می توان در ایران دید. به هر حال به نظر می رسد هنر در حیطه فولکلور و فرهنگ در دنیای مدرن برای جامعه های چندفرهنگی بهترین راه تداوم فرهنگی هویت است، اما پیش از همه سیاست فرهنگی اهل مدارا و غیرانحصارطلبانه ای را می طللبد که در ایران بایدش در کنج پستوی ویرانه ها جست.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:14  توسط مجنون آموسی و جبار رحمانی   | 

جبار رحمانی

چند روز پیش به اتفاق دوستان به تاج محل، بنای معروف هند که در عرصه جهانی نمادعشق شمرده میشود، رفته بودیم. بنای زیبا و جالبی است که در حدود چهارصد سال پیش شاه جهان به یادبود همسرش آنرا ساخته است. معماری مغولی اسلامی به خوبی در این بنا خودش را نشان می دهد. عملا این بنای باشکوه جهانی یک مینیاتور در فضای سه بعدی است. چون نوعی تکرار از یک سطح در هشتت ضلع می باشد. البته با توجه به سمبولیسم مقدس چهار ضلعی می توان خیلی از ابعاد این بنا را فهمید. ولی به نظر می رسد این بنا فقط برای چند لحظه می تواند مخاطب را خیره کند و سپس تکرار ساده و بی پیرایه یک ضلع یا یک عنصر نگاه مخاطب را خسته می کند.

 یکی از دوستان که می گفت در سفرهای قبلی وقتی به تاج محل آمده بود، وقتی یکی از راهنمایان این بنا فهمیده بود که او از ایران آمده، گفته بود که شماها که از ایرا می آئید و اصفهان و نقش جهان را دارید، اینجا برایتان خیلی جذابین ندارد. آری ، او راست گفته است. تمام زیبایی ناشی از تکرار ساده یک ضلع دو بعدی در تاج محل در برابر ریبایی خیره کننده نقش جهان و عالی قاپو مسجد امام و مسجد شیخ لطف الله حرفی برای گفتن ندارد. اما یک تفاوت مهم دراینجا وجود دارد که بخش دردناک ماجراست. هند نزدیک به چهار دهه است که این بنا را در فهرست میراث جهانی قرار داده و هر ساله کلی بودجه از یونسکوبرای آن می گیرد و تاجایی هم که می تواند برای تبلیغ این بنا می کوشد و به آن می رسد و موفق هم بوده است، بالتبع درآمد خوبی هم بواسطه آن دارد.( البته در هیچ جای این بنا و توضیحات راهنمایان اسمی از ایران و نقش فرهنگی آن در خلق این بنا نیست. در حالی که در ایران خیلی از معماران تلاش دارند این بنا را ایرانی بدانند. تلاشی بی سرانجام ). در آنسو در یران تا چند وقت پیش جنجالی ملی بر سر این مساله به پا بود که فلان پولدار بی فرهنگ ساختمان ساز می خواهد برای چند تومان سود بیشتر ساختمانش را آنقدر بالاتر ببرد که یونسکومی خواست نقش جهان را از فهرست آثار جهانی حذف کند. یک نفر برای منافع خودش می خواست به راحتی این میدان نقش جهان( که به معنای واقعی نقش جهان هم هست) را قربانی منافع شخصی کند و دولت هم عملا در عجزی ناشی از سردرگمی و زدو بند با مسئولان محلی مانده بود که چه کند.

البته این بسازبفروشی که به خاطر منافع آنی با تاریخ یک ملت بازی می کند، تنها نیست. آنسوتر چند صباحی بعد، سد سسیوند را می زنند که سازمان میراث فرهنگی در خواب آلودگی همیشگی کاری نمی کند تا اینکه این سد زده می شود بخشی از تاریخ  و میراث ما در زیرچمکه های منفعت گرایانه مهندسان، و در زیر آبها خفه می شود. کمی هم به عقب برگردیم. جیرفت را به غارت می بردند و کسی هم صدایش درنمی آمد. هر روز در جایی از مملکت ما منطقه ای باستانی به غارت می رود و تخریب می شود و... . انگار کسی دلش نمی سوزد. این تخریب ها آدم را به یاد بامیان و مجسمه های بودا می اندازد. البته به نظر من کار طالبان توجیه منطقی تری دارد تا کار ما در ایران. او بخاطر ایدئولوژی اش (هرچند غلط باشد) بطور علنی دست به تخریب آن مجسمه ها می زند و ما به خاطر منافع شخصی عده ای و فقدان اندیشه درست در باب میراث فرهنگی مان و در گیر و دار تناقضی نابخردانه میان میراث باستانی یا میراث مذهبی، و اکثرا به خاطر منافع شخصی، هم میراث فرهنگی را و هم منافع ملی را قربانی می کنیم. که فکرمی کنم کار طالبان معقول تر از کار ماست. به هر حال در این سفر کوچک به تاج محل در ذهن خودم سفری هم به نقش جهان و سیوند و بامیان داشتم. فقط می توان به حال خودمان و شعارهای مکرر بیهوده مان تاسف خورد. همین و بس.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 7:31  توسط مجنون آموسی و جبار رحمانی   | 

آموسی
واکاوی گذشته سرزمینم
ساختار قدرت(3)
بیشتر مطالعات صورت گرفته در باب قدرت ، آن را به مثابه نیرویی فرض گرفته اند که می تواند بر کنشگرانی اعمال شود و آنها را به انجام کاری وادار و یا برانگیزاند. قدرت معمولا انواع مختلفی در اعمال آن دارد. گاه این قدرت بر پایه نیروی فیزیکی است و گاه توان اقتصادی و گاه اراده سیاسی، گاه مشروع است و گاه نامشروع، گاه منبع قدرت زمینی است و گاه آسمانی، اما در هر حال قدرت است. در همه سطوح مختلف فرهنگی و اجتماعی شاهد و قدرت در اشکال مختلف هستیم.در جوامع سنتی و محافظه کار قدرت به مثابه ابزاری عمل می کند که در مقابل تغییر ایستادگی می کند. افراد متنفذ طایفه و خانواده قدرت را برای حفظ موقعیت و جایگاه خویش به کار می گیرند تا مانع از تغییر وضعیت شوند. هر تغییر و نوآوری در داخل اجتماع سنتی منجر به بحران و از دست رفتن وضع موجود می شود. در این گونه جوامع نقش رهبری، نقشی اساسی است و جایگاه رهبری را هم عواملی چون سن، جنس و توانایی مالی تعیین می کند. به طور خودکار مرد مسن رهبر طایفه و خانواده می شود. این اشخاص در مواقع مختلف حضور خود را به مناسبت های گوناگون اعلام می کنند. در برنامه های توسعه نقش این رهبران بسیار اساسی است. جرج فاستر در کتاب خود " جوامع سنتی و تغییرات فنی" به خوبی از نگاه کاربردی این نکته را تبیین می کند و مثال هایی فراوانی را در نقش رهبری سنتی می آورد که این افراد به گونه ای غیر منطقی در مقابل تغییرات مقاومت می کرده اند. از نظر فاستر تغییرات در یک جامعه باعث می شود که افراد با دنیای جدید آشنا شوند و آشنا شدن با دنیای جدید از اهمیت رهبری سنتی می کاهد.
به هر حال، این وضعیت در جامعه کردها هم روی داده است. ریش سفیدان و کدخدایان و رهبران محلی که قدرت خود را از ساختار سنتی می گرفتند، در دوره جدید از دست دادند. در گذشته ریش سفیدان مرجع همه امور بودند و تاثیر آنها را در همه سطوح می توان مشاهده کرد. در دعواهای طایفه ای و خانوادگی به عنوان قاضی اعمال حکم می کردند، به هنگام بروز مسایل اجتماعی آنها به عنوان یک تسهیل گر عمل می کردند. در پیوندهای زناشویی و فرایندهای طلاق آنها نقش اساسی داشتند. حتی در پاره ای موارد کشاورزان به هنگام برداشت محصول منتظر حضور ریش سفیدان و کدخدایان می شدند تا محصول انها را پیمانه زند. برای نشان دادن جایگاه ریش سفید و تغییرات روی داده در جامعه کرد به ماجرایی اشاره می کنم که در طی آن نیروهای جوان حکم و دستور العمل کدخدایان را نقض می کند و باعث می شود که مصلحت دیگری اندیشیده شود. همانگونه که در جاهای دیگر اشاره داشته ام " فرار کردن دختران" در بین کردها تا حدودی رواج دارد و این امر ماجراها و عواقبی در پی دارد که تا زمان حاضر هم حل مسئله برعهده کدخدایان بوده و نهادهای قانون گذاری و انتظامی کمتر در این امر موفق بوده اند. در یکی از این فرار کردن ها کدخدایان از حل ماجرا عاجز می شوند چرا که طرف مقابل خواسته هایی دارد که به مذاق آنها ناخوشایند است و پذیرش آنها را عملا کوتاه آمدن از موضع خود و از دست دادن حیثیتی می دانند که طی سالیان دراز در عرف برای آنها محفوظ بوده است، این ماجرا پس از آنکه حل نشد واکنش‌های خشونت باری را از طرف طایفه و خانواده دختر به دنبال داشت، ماجرا بعدی فرا منطقه ای به خود گرفت که در نهایت کار جاهای باریک کشیده شد و جنگ و دعوا اساس گفتگوی دو طرف شد.... بعد از گذشت یک هفته یکی از افراد جوان که منتسب به خانواده پسر بود به خانه پدر دختر رفت و قضیه را حل کرد اما کدخدایان و پدر آن پسر از مصلحت صورت گرفته سرباز زد و معتقد بود " که ما ( ریش سفیدان هنوز نمرده ایم که فلانی مشکل ما را حل کند". اگرچه آتش جنگ و دعوا خوابید اما کدورت ها از بین نرفت و تا این اواخر ادامه داشت.
اما این جنگ قدرت تنها در بین افراد مذکر طایفه و خانواده نبوده و نیست. در سطح دیگری زنان هم جنگ قدرت دارند. شایع ترین انها دعوای مادرشوهر و عروس است. مادربزرگ ها خود را قدرت مطلق درون خانه می دانند و هیچ گونه مقاومتی را از طرف نوه ها و عروس ها بر نمی تابد. عروس های جوان هم به دلیل اینکه از مهارت های زندگی که لازمه زندگی روستایی است، برخوردار نیستد مجبور به اطاعتند.  در میان جوامع روستایی یک عروس بایستی بتواند " نان بپزد" ، " گاو و گوسفند بدوشد"، بچه داری کند" ، " آشپزی کند" و ... که بخش اعظم این تجارب در سالهای اول زندگی زناشویی به زنان جوان منتقل می شود. بی تجربگی و نیز قدرت مردسالارانه در درون خانواده منجر به حاشیه بودگی حرف و عمل زن جوان می شود و اصولا از او انتظار تصمیم گیری ندارند. ابهت و قدرت مادرشوهر تازمانی بر عروس اعمال می شود که اولا با او زندگی کنند و ثانیا فرزندان عروس به صورت یک نیروی حمایتی در نیامده اند. اما به محض اینکه زن و شوهر مستقل شدند ( معمولا زمانی اتفاق می افتاد که بچه های دو یا سه پسر به حدی زیاد می شدند که هر روز باید شاهد دعوای خانوادگی و عروس ها با هم بودیم) و فرزندان به حدی از توان فیزیکی رسیدند که می توانند ابزار مقاومت مادر شوند و معمولا مادر از فرزندان خود در مقابل مادرشوهر، شوهر و پدرشوهر به عنوان یک وسیله استفاده می کند تا از او حمایت کنند.
اما امروزه به میزان کمتری شاهد دعواهای خانوادگی هستیم ، چرا که تا زمانی که نفاهم هست آنها باهم زندگی را ادامه می دهند به محض بروز ناملایمات ، زوجین تصمیم می گیرند گه از خانواده مستقل شوند. بالا رفتن سطح آگاهی عمومی و به ویژه زنان و نیز بالا رفتن میزان سواد به کاهش دعواهای خانوادگی کمک کرده است. امروزه دیگر ازدواج ها به مثابه گذشته با چاشنی زور همراه نیست و و مهارت های زندگی به آن صورت احساس نمی شود. چرا که امروزه سوپر مارکتها ، نانوایی ها و ... به روستاها هم آمده است و زنان جوان با داشتن سواد خواندن می توانند کتاب های آشپزی بخوانند و شیوه های نگهداری و تربیت بچه را از کتاب ها بیاموزند. حتی رفت و آمد به شهر و ایجاد خانه های بهداشت در روستا زوج های جوان را از قابله های محلی و بی سواد که معمولا پیرزن های تجربی بودند ، بی نیاز کرده است. در کنار این عوامل آنچه نقش اساسی را بازی می کند شرایط کار و توجیهات اقتصادی است. در این خصوص باید گفت که دیگر به مانند گذشته پدر نمی تواند پسر را به کاری در مزرعه و یا در واحد دام مجبور کند و این گونه به او بفهماند که تنها ضامن بقا این است که پیشه پدر را ادامه داده و این تنها راه حل است. شرایط کاری جدید این انتخاب را به زوجین می دهد که از روی منطق و حسابگرانه انتخاب کنند که بمانند و یا بروند. و پدر همواره نگران این اتفاق است. چرا که بخشی از قدرت پدر ناشی از فرزند است.  به یاد دارم که روزی عمویم به عنوان بزرگ طایفه در گوشه ای نشسته بود و گریه می کرد وقتی علتش را پرسیدم گفت که پسر ارشدش قصد دارد که از او جدا شود و مهمتر از همه به شهر برود. او به مدت دو شبانه روز غذا نخورد و بعدها به سختی با این مسئله کنار آمد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 13:20  توسط مجنون آموسی و جبار رحمانی   |